<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724</id><updated>2011-04-22T07:48:50.437+04:30</updated><title type='text'>اتفاقات کوچک</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>12</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115817497072688854</id><published>2006-09-13T22:38:00.000+03:30</published><updated>2006-09-18T10:07:26.470+03:30</updated><title type='text'>صندلی بچه غول</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5109/3594/1600/480.0.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5109/3594/200/480.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mdn.mainichi-msn.co.jp/photospecials/graph/photojournal/16.html"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mdn.mainichi-msn.co.jp/photospecials/graph/photojournal/5.html"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;یه لحظه خودتون رو بزارین جای این بچه. حالا بگید به چی دارین فکر می کنید؟&lt;br /&gt;من خودم اگه جای این بچه بودم حتما فکر می کردم که این صندلی برای بچه غولها ساخته شده. همون غولی که روی لوبیای سحرآمیز جک زندگی می کنه.&lt;br /&gt;می بینید با چه تعجبی داره به صندلی نگاه می کنه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;تو ضیح اینکه که شرکت IKEA یک نمونه صندلی بچه گونه اش به نام ماموت رو که 9 برابر سایز اصلیش هست، برای گشایش شعبه جدیدی در ژاپن به نمایش گذاشته.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;a href="http://mdn.mainichi-msn.co.jp/photospecials/graph/photojournal/" target="_blank"&gt;اصل عکس رو هم از اینجا آوردم.&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115817497072688854?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115817497072688854/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115817497072688854&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115817497072688854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115817497072688854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/09/blog-post_13.html' title='صندلی بچه غول'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115775052214051205</id><published>2006-09-09T00:49:00.000+03:30</published><updated>2006-09-09T12:42:12.636+03:30</updated><title type='text'>کمک به آدمی در هم شکسته</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;دختری رو می شناسم 23 ساله. پدرش سرهنگ نیروی هوایی و مادرش آرایشگره. چند روز پیش خاطره ای رو برام تعریف می کرد که مو به تنم راست شد.&lt;br /&gt;کمی بیشتر با این دختر آشنا بشیم:&lt;br /&gt;این دختر از هفت هشت سالگی مجبور بوده تمام قوانین اسلامی رو رعایت کنه. اگه پسری بهش چپ نگاه می کرده، اون کتک می خورده چون همیشه حتما کرم از اون بوده. هیچ وقت اجازه نداشته از سرویس مدرسه جا بمونه. اگه پدرش تو راه برگشت از مدرسه می دیده که اون از سرویس جا مونده، پاش که میرسیده خونه، کتک ناهارش بوده. اینها همه تا سال آخر دبیرستان ادامه داشته. از 11 سالگی مادرش به زور کتک بهش آرایشگری یاد داده و الان هم به اجبار مادرش تو آرایشگاهش کار می کنه. خونواده از وضع مالی خوبی برخورداره.&lt;br /&gt;این دختر که برای من نمونه ی کسی که تمام وجودش و شخصیتش مورد تجاوز و تسخیر قرار گرفته، برام تعریف می کرد که وقتی کلاس اول راهنمایی بوده، یه روز یکی از همسایه ها به گوش پدرش می رسونه که فلانی دخترت الان داره با پسر فلانی، فلان جا داره حرف می زنه. می گفت من وقتی رسیدم خونه اصلا نمی دونستم قضیه چیه، پدرم روسری رو انداخت دور گردنم و داشت خفم میکرد. من یه بچه 11، 12 ساله فقط داشتم خودم رو از خفگی نجات می دادم و نمی دونستم که پدرم داره دیگه چکار می کنه. دستش رو آورد بالا و گفت: این ردیه که از اون روز باقی مونده، بابام همونطور که داشت منو خفه میکرد دو جای دستم رو هم سوزوند.&lt;br /&gt;پدره اصلا پیگیر قضیه نشده که ببینه این حرفی که شنیده چقدر صحت داره. موجودیت این حرف دلیل گناهکاری دخترش بوده.&lt;br /&gt;من مات و مبهوت داشتم نگاهش می کردم و از وحشت نمی دونستم باید چی بگم. این دختر تا حالا فراری نشده خیلیه.&lt;br /&gt;یک اتفاق وحشتناکتر که واسه این دختر افتاده اینه که این دختر الان مرد ایده‌آلش کسیه که همیشه دنبال زنش باشه. زنش رو هیچ وقت تنها بیرون نفرسته. همیشه چک کنه ببینه که آیا زنش همون جایی که گفته هست یا نه. به نظرش این چیزا محبت شوهر رو میرسونه. وقتی یکی از خانمهای حاضر می گفت که اره اون روز شوهرم با ماشین افتاده بود پشت ماشین من تا ببینه من با دوستام کجا میریم، من خیلی ناراحت شدم ... این دختر می گفت که چه خوب. این یعنی که تو براش مهمی و دوست داره بدونه تو هر لحظه کجایی. این دختر دوست نداره کار کنه و دوست داره تمام وقتش رو برای تر و خشک کردن شوهر آیندش بزاره.&lt;br /&gt;من هر دفعه که پای صحبت های این دختر میشینم بیشتر می فهمم که تا چه حد این آدم خرد شده، درهم شکسته شده. طوری که تمام چیزایی که باعث عذابش بوده، الان دوباره آرزوشون رو داره.&lt;br /&gt;من هر وقت با این آدم حرف می زنم، سر گیجه می گیرم. واقعا بعضی چیزایی که میگه برام غیر قابل درکه.&lt;br /&gt;من می خوام به این دختر کمک کنم، ولی نمی دونم چطور؟ دوست دارم یکدفعه جرقه ای درونش روشن کنم. ولی نمی دونم چطور؟ کسی راه حلی به ذهنش می رسه؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115775052214051205?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115775052214051205/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115775052214051205&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115775052214051205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115775052214051205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/09/blog-post_115775052214051205.html' title='کمک به آدمی در هم شکسته'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115775028422141946</id><published>2006-09-09T00:42:00.000+03:30</published><updated>2006-09-09T12:19:28.783+03:30</updated><title type='text'>بعضی ها چطور به کودکان مورد سو استفاده قرار گرفته کمک میکنند</title><content type='html'>&lt;p align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;این مطلب &lt;/span&gt;&lt;a href="http://mithras.org/mt/002709.php"&gt;هاله &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;باعث شد یه سری خاطرات یادم بیاد زیاد ربطی به این بحث نداره ولی گفتنش بی ضرره. موضوع مربوط به پنج شش سال پیش میشه که من تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم.&lt;br /&gt;یه روز یکی از دوستان که تو اداره کار، کار می کرد گفت که زیر نظر رئیس کل اداره کار NGO یی تشکیل بشه از زنان، برای کمک به زنان بدکاره. خوب منم بدم نیومد و گفتم که کمک می کنم.&lt;br /&gt;اول بذارین تصویری بدم از زنانی که قرار بود تو این NGO کار کنند. اول اینکه اینها یک سری از کارمندای بله قربان گوی اداره کار بودند که به خاطر اینکه چادرشون تا نوک دماغشون بود، مورد توجه رئیس روسا قرار گرفته بودند و می خواستند از این راه پولی گیرشون بیاد. دوم اینکه این زنان چیزی از گرسنگی و فقر نچشیده بودند. سوم اینکه این زنان جزو اون دسته از ادما بودند که معتقدند که اگه هنگام ثکس داشتن، زن لذت ببره گناه کرده. چهارم معتقد بودند که بچه حروم و حلال داره. پنجم معتقد بودند که اگه شوهرشون به دختری نگاه می کنه تقصیر دختره است، واگر نه که شوهرشون یه تیکه جواهره، و از او طرف او دختره هم باید تیکه تیکه بشه. اگه به دست خودشون که چه بهتر.&lt;br /&gt;حال با این اوصاف فکر کنید اینجور تحفه هایی می خواستند به زنان بدکاره کمک کنند. بدون این که بررسی کنند چرا این دختر به این طرف کشیده شده.&lt;br /&gt;اولین جلسه که تشکیل شد، مربوط به کیس دختر 12 ساله ای بود که از 9 سالگی به اجبار مادرش وارد این کار شده بود. پدر معتاد، مادر فاحشه و فقری که همیشه گریبانگیر این جامعه‌هاست.&lt;br /&gt;بحث این بود که این دختر را چند بار به پرورشگاه برده اند و هر دفعه این دختر فرار کرده بود و به کارش ادامه داده بود. می خواستند دنبال راه حلی بگردنند.&lt;br /&gt;همونطور که انتظار دارین این جلسه به جایی نرسید، ولی چیزی که هیچ وقت از یادم نمیره، لحن صحبت این زنان هنگام بیان نظرات عظیمه اشان بود. وقتی از دختر بچه 12 ساله ای صحبت می کردند که می خواستند مثلا کمکش کنند، چنان قیافه ای به خود می گرفتند که انگار مجبورشون کردند گ...ه همدیگر رو بلیسند.&lt;br /&gt;من خودم رو جای اون دختر میذاشتم، و وقتی این قیافه های نفرت انگیز رو میدیدم، بهش حق میدادم که فرار کنه و دیگه هم برنگرده. اینهایی که از کمبود محبت، کمبود امنیت، کمبود رفاه و هزاران کمبود دیگری که این دختربچه داره، هیچ هیچ درکی ندارند، نمی تونند بهش کمک کنند. چون دردش رو نمی شناسند.&lt;br /&gt;این اولین و آخرین جلسه من توی اون NGO ی کذایی بود. یه بار دیگه هم فهمیدم که آدم فهمیده ای تو این ممکلت نمونده. و اگه هم مونده اونقدر قدرت نداره که بتونه به کسی واقعا کمک کنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115775028422141946?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115775028422141946/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115775028422141946&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115775028422141946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115775028422141946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/09/blog-post_09.html' title='بعضی ها چطور به کودکان مورد سو استفاده قرار گرفته کمک میکنند'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115731319999635968</id><published>2006-09-03T23:06:00.000+03:30</published><updated>2006-09-04T00:09:51.250+03:30</updated><title type='text'>ببخشید مارک این لباس چیه؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;اون روزی که رفته بودم&lt;/span&gt; &lt;a target="_blank" href="http://cityscenery.blogspot.com/2006/08/blog-post_17.html#links"&gt;ته تهران &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;، از جلوی مغازه‌ای گذشتم که کارش مارک لباس فروشی بود. انواع و اقسام مارکهایی که باعث میشن ما فکر کنیم که جنسی رو که داریم می‌خریم بهتره یا نه، مارکی که باعث میشه ما بابت یه جنسی که نمی‌شناسیم فقط به خاطر اینکه مارکش ایتالیایی یا چه میدونم، آمریکاییه پول بیشتری بدیم. این مغازه اصلا هم کوچک نبود و فکر کنم که کار و بارش هم حسابی داغ بود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a target="_blank" href="http://photos1.blogger.com/blogger/5109/3594/1600/mark.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5109/3594/200/mark.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;ما بدون اجازه صاحب مغازه، فقط از ویترین بیرونش عکس گرفتیم. (راستش فکر نمی‌کنم اگه اجازه می‌گرفتیم اجازه می‌داد، حالا دفعه بعد ازش می‌پرسم.)&lt;br /&gt;با تشکر از دوستم که این عکسی رو در اختیارم گذاشت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115731319999635968?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115731319999635968/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115731319999635968&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115731319999635968'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115731319999635968'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/09/blog-post_04.html' title='ببخشید مارک این لباس چیه؟'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115731209300335798</id><published>2006-09-03T23:02:00.000+03:30</published><updated>2006-09-03T23:04:53.013+03:30</updated><title type='text'>فارسی ساده و بی احساس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;یه چیزی که خیلی تو اجتماع ایرانی نظر منو به خودش جلب می‌کنه اینه که مردم حداکثر سعیشون رو می‌کنند که وقتی در شهری دیگه‌ای غیر از شهر خودشون یه مدت ساکن می‌شن، لهجشون رو نشون ندن. الان همه وقتی باهم صحبت می‌کنند یه فارسی ساده و بی‌احساسه. تا وقتی یه اصفهونی از خاطراتش تعریف نکرده، شما اصلا نمی‌تونین حدس بزنین طرف مقابلتون ممکنه از کدوم دیار باشه. این باعث میشه که وقتی باهاش دارین حرف میزنین ذهنتون از محیط دوروبرتون خارج نشه. ولی وقتی که طرف با لهجه اصیل خودش حرف میزنه، آدم ناخودآگاه اون تصویر ته ذهنش، به اون منطقه کشیده میشه، خاطرات خوشی رو که ممکنه تو اون دیار داشته باشه به یاد بیاره و هزار اتفاق دیگه. این جوری ممکنه در یک روز یک نفر به همه جای ایران سفر کنه. تازه بعضی لهجه ها هم هستند که خیلی آهنگینند، مثلا لهجه های یزدی‌ها، کرمونی‌ها، اصفهونی‌ها و … که آدم کیف می‌کنه وقتی باهاشون صحبت می‌کنه.&lt;br /&gt;اما من واقعا خیلی وقته که لهجه اصفهونی نشنیدم. یه دوست داشتم که شیرازی بود، اما فقط وقتی با مامانش صحبت می‌کردی، لهجه داشت ولی خودش اصلا تو دانشگاه شیرازی صحبت نمی‌کرد. یه دوست دیگم هم کرمونی بود که باز وضعش بهتر بود یه چند تا کلمه کرمونی می‌گفت، ولی اونم سعی می‌کرد تا حد ممکن لهجش رو تو دانشگاه نشون نده. اما وقتی مثلا پای تلفن با مامانش صحبت می‌کردی چنان با لهجه صحبت می‌کرد که آدم کلی حال می‌کرد. دوست دیگم هم شمالی بود، انگار نه انگار، اونم چند تا مثل شمالی بلد بود و بس. ولی اگه با مادربزرگش هم صحبت می‌شدی، دلت ضعف میرفت از آهنگی که تو صداش بود. یه زمانهایی که من میرفتم خونشون و بزرگترها داشتند با هم شمالی حرف می‌زدند، که البته من هیچی ازش نمی‌فهمیدم، مینشستم و فقط از شنیدن آهنگ صحبتاشون لذت می‌بردم.&lt;br /&gt;اما حالا وقتی بشینین پای یه کانال انگلیسی(انگلیسی رو مثال می‌زنم چون میفهمم، از بقیه زبانها متاسفانه چیزی متوجه نمیشم)، مثلا  BBC، می‌بینین که یکی از گزارشگراشون با لهجه ایرلندی گزارش می‌کنه، گزارشگر آب و هواشون به لهجه اسکاتلندی گزارش می‌ده، یکشون با لهجه شرق لندن حرف می‌زنه. استرالیاییه وقتی داره از اونجا گزارش میده، با همون لهجه حرف میزنه(بر عکس گزارشگرهای اخبار ما که وقتی مثلا از بندرعباس گزارش میدن، اگه زیرش ننویسه بندرعباس کسی نمی‌فهه) و همین جور تو برنامه های کودکانشون، تو برنامه مستندشون و بگیر برو تا آخر. ادم کلی لذت می‌بره.&lt;br /&gt;خیلی دوست داشتم ما هم اینطوری بودیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115731209300335798?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115731209300335798/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115731209300335798&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115731209300335798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115731209300335798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='فارسی ساده و بی احساس'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115705183994072420</id><published>2006-08-31T22:43:00.000+03:30</published><updated>2006-09-01T09:44:54.973+03:30</updated><title type='text'>ما کجا، برایانا کجا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;فکر میکنید چند نفر از اونهایی که این مطلب رو تو وبلاگ&lt;/span&gt; &lt;a href="http://www.balootak.com/2006/08/242.php" target="blank"&gt;بلوط&lt;/a&gt; &lt;span style="color:#990000;"&gt;می خونند آرزو می کنند کاش مادر و پدری مانند مادر و پدر برایانا کوچولو داشتند؟ و مهمتر این که چند نفر از ما میتونیم مثل پدر و مادر برایانا باشیم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115705183994072420?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115705183994072420/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115705183994072420&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115705183994072420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115705183994072420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/08/blog-post_31.html' title='ما کجا، برایانا کجا'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115694191574999686</id><published>2006-08-30T16:11:00.000+03:30</published><updated>2006-08-30T16:48:37.436+03:30</updated><title type='text'>ما، میراث گذشتگان ما و آیندگان ما</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;امروز 20، 30 تا بچه 4، 5 ساله رو از طرف مهدکودکشون آورده بودند از موزه فرش دیدن کنند!!!!!!!!!!!!!!!!! من نمی‌فهمم یه بچه فسقلی چی از موزه فرش می‌فهمه؟ موزه فرشی که این قدر تاریکه که من 30 ساله هم می‌ترسم توش بچرخم، تازه با اون نگهبانهایی که آدم رو چهارچشمی می‌پان که مبادا به فرشها دست بزنی. من قصدم بد گفتن از موزه فرش نیست. حتما این شرایط برای نگهداری فرشها مناسب است. انشاالله که این طور است. بیشتر دوست دارم بدونم مدیر اون مهدکودک چه هدفی رو دنبال می‌کرده. ایا فقط می‌خواسته پولی رو که به عنوان گردش‌های علمی از پدر و مادرهای اونها گرفته بوده حلال کنه و یا می‌خواسته که بچه‌ها رو با میراث فرهنگیشون آشنا کنه؟ آخه چی میراث فرهنگیی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;میراث فرهنگی وقتی ارزش داره که الان هم بتونیم ادامش رو در جامعه ببینیم. آره قالی و قالی بافی یه زمانی باعث افتخار ما بوده. ولی حالا چی؟ حالا که قالیبافهای ما به خاطر حقوق کمی که می‌گیرند، یکی یکی به کار دیگه‌ای روی میارند، حالا که همه دوست دارند تاجر فرش باشند نه قالیباف (چون تمام پول فروش فرش در خارج به جیب صادر کنندگان یا همون دلالان می‌ره) حالا که به قول گفته‌ی یکی از بازاریها (بازار فرش) فرشهای چینی 3 ملیونی رو به جای فرشهای 12 ملیونی تبریز می‌فروشند و کسی هم نمی‌فهمد، حالا که اگه شخص تحصیل‌کرده‌ای دنبال یاد گرفتن قالی بافی باشد، همه به دیده‌‌ی تحقیر به اون نگاه می‌کنند، حالا که استاد یکی از بزرگترین آموزشگاه‌های قالیبافی کشور (که در ضمن پول هنگفتی رو هم برای آموزش می‌گیره) به استادهای دیگر توصیه می‌کند که همه‌ی فوت و فن قالیبافی رو به شاگردانتون یاد ندید، آیا واقعا در این زمان ما باید با افتخار سرمون رو بلند کنیم و بگیم که در گذشته فرش ایران حرف اول رو در جهان می‌زده است؟ آیا این واقعا افتخار دارد؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115694191574999686?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115694191574999686/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115694191574999686&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115694191574999686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115694191574999686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/08/blog-post_115694191574999686.html' title='ما، میراث گذشتگان ما و آیندگان ما'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115690964434557011</id><published>2006-08-30T07:11:00.000+03:30</published><updated>2006-08-30T07:17:24.353+03:30</updated><title type='text'>بدم میاد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#990000;"&gt;بدم میاد از آدمهایی که فکر می‌کنند بهتر از خود من می‌تونن برای کارهای من برنامه‌ریزی کنند. بدم میاد از آدمهایی که فکر می‌کند من تو این سن و سال باید از اونها بپرسم که چکار کنم چکار نکنم. بدم میاد از آدمهایی که به خودشون اجازه می‌دن که فکر کنند که درباره کار من صاحب اختیارند. بدم میاد از همه آدمهایی که فکر می‌کنند خیلی می‌فهمند ولی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115690964434557011?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115690964434557011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115690964434557011&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115690964434557011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115690964434557011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/08/blog-post_30.html' title='بدم میاد'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115678482040393332</id><published>2006-08-28T20:30:00.000+03:30</published><updated>2006-08-28T20:37:00.516+03:30</updated><title type='text'>تعارف: احترام یا بی احترامی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;فکر کنم همه تا حالا به کسانی برخوردند که اهل تعارف باشند، کسانی که به زور دیس برنج را در بشقاب شما خالی می کنند، کسانی که اگر از همه ی مخلفاتی که برای پذیرایی می آورند برندارید ناراحت میشوند، کسانی که وقتی مهمان شما هستند اگر ده بار شیرینی را برایشان تعارف نکنید باز هم ناراحت میشوند، اگر فلان چیز را برای پذیرایی فراهم نکرده باشید ناراحت می‌شوند. آخ که من چقدر از این جور آدمها نفرت دارم. اینها دروغگویانی بیش نیستند.&lt;br /&gt;من اصلا اهل تعارف نیستم. وقتی به کسی می گویم که فلان کار را برایت می کنم، تمام شرایط را بررسی کرده ام و بعد از آن است که پیشنهاد آن کمک را به کسی داده‌ام. وقتی کسی را به خانه ام می‌آید وسایل پذیرایی را روی میز می‌گذارم یک بار یه بفرما میزنم برای خالی نبودن عریضه. بعد هر که خورد خورده، هر که هم که نخورد، از جیبش رفته است. از نظر من مهمانی فقط برای دور هم بودن است و خوش بودن. اصلا مهم نیست که در مهمانی چی می‌خوری و چقدر می خورید. شام چی دادند و سالاد چه طور بود و هزار چیز بی اهمیت دیگر. انتظاری که من از مهمانی ها دارم فقط دور هم بودن، شاد بودند، گفتگو کردن، از چیزهای جدید گفتن، گفتن تجربیات تازه است. چیزهای که ممکن است در تنهایی برایت اتفاق نیافتد. شام و ناهار را که همه در خانه‌هایشان می‌خورند. آخ بدم می‌آید وقتی که جایی می‌روم مهمانی، خانم میزبان تمام مدت در آشپزخانه به سر می‌برد. بدم می‌آید که تمام حرفی که زده می‌شود تعریف از شام و مخلفاتش باشد. بابا من آمده ام که تو را که 6 ماه است ندیده‌ام ببینم.  بیا بنشین کنار من تا کمی گپ بزنیم. حالا وقتی گرسنه‌امان شد یه چیزی می‌خوریم. اصلا من نمی‌دانم چرا باید برای شامی که ظرف 10 الی 15 دقیقه تمام می‌شود 6 ساعت وقت گذاشت؟&lt;br /&gt;یه مدتی بود که احساس می‌کردم اگه به کسی تعارف نکنم به او بی احترامی کرده‌ام. فکر می‌کردم اگه قوانین طرف مقابل را رعایت نکنم به او بی احترامی کرده ام. ولی این کار برایم خیلی خسته کننده بود. احساس می کردم چه آدم دورویی هستم. از خودم بدم می‌آمد. ولی چند وقت است که این احترام بی مورد را کنار گذاشته ام. آقا جان من وقتی چیزی را از تو می‌خواهم، انتظار شنیدن جواب نه را هم دارم. اصلا هم ناراحت نمی‌شوم اگه تو نتوانی توقع مرا برآورده سازی. من نیازی دارم  که ممکن است کس دیگری بتواند برآورده سازد. ممکن است این یک نفر دیگر تو باشی یا نباشی. پس اگر من بدون رودربایستی چیزی از تو می‌خواهم اگه نمی‌توانی برآورده‌اش کنی لطفا بگو. چون من آدمی نیستم که صد بار ازت بپرسم که تو رو به خدا اگه نمی‌تونی انجام بدی بگو. تو رو به خدا اگه برایت سخته بگو. تو رو به خدا اگه مزاحم کارت می‌شه بگو. تو رو به خدا اگه از قبل قراری داری بگو. تو رو به خدا ... تو رو به خدا... تو رو به خدا... تو رو به خدا...&lt;br /&gt;آخرش هم بعد از این همه قسم  و آیه وقتی کاری را برایم انجام می‌دهی، اگه من در آینده با تمام خوش نیتی که به تو دارم در یک روز خاص نتوانم کاری را که می‌خواهی ، برایت انجام دهم، پشت سر آدم هزار تا حرف می‌زنی که برای فلانی کلی از وقتم ، از درسم، از هزار کوفت و زهرمار دیگر مایه گذاشتم، ولی حاضر نشد فلان کار را برایم انجام دهم.&lt;br /&gt;یه روزی در راه سفر با قطار با خانمی هم کوپه بودم، تعریف می‌کرد که من و خواهرم اصلا تعارف نداریم و خیلی با هم صمیمی هستیم. می‌گفت بعضی وقتها سر ظهر یادم می‌آید که فلان غذا را که برای ناهار درست کرده‌ام خواهرم خیلی دوست دارد. فورا به او زنگ می‌زنم که خواهری من فلان چیز را درست کرده‌ام که باب میل توست. دارم غذایم را می‌آورم که باهم بخوریم. می‌گفت قابلمه‌ام را می‌زنم زیر بغلم و می‌روم خانه‌اش. نمی‌دانید چقدر لذت بردم از این طرز برخورد. تنها چیزی که از رابطه دیده می‌شود علاقه دو نفر است به یکدیگر نه چیز بیشتر. خالص و یکرنگ. هر دونفر می‌دادند که هدف این دیدار  ابراز عشق و علاقه است، نه پز ظرف و کاسه. کاش همه با هم این طور رفتار می‌کردند. این طور می‌شد دوست های واقعی را راحت‌تر شناخت. می‌شد مطمئن شد که وقتی به کسی ابراز محبت می‌کنی طرف مقابل هم به تو محبت دارد. نه اینکه چون خواهر تو، برادر تو، عمو  و خاله‌ات است وظیفه خود می‌داند که به تو محبت کند.&lt;br /&gt;بیاید بیشتر یک رنگ باشیم. بیایید خودمان باشیم. اگه با کسی احساس هماهنگی نمی‌کنیم لازم نیست دشمنش باشیم، ولی ضرورتی هم ندارد به خاطر پیوندهای نسبی،  سببی و هزار و یک بند نامرئی دیگر که ما را به هم مرتبط می‌سازد دوست صمیمیش باشیم. بدانیم که احترام زورچپان چیزی جز بی‌احترامی نیست.&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115678482040393332?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115678482040393332/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115678482040393332&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115678482040393332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115678482040393332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/08/blog-post_28.html' title='تعارف: احترام یا بی احترامی'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115583833210211214</id><published>2006-08-17T21:38:00.000+03:30</published><updated>2006-08-18T14:40:55.416+03:30</updated><title type='text'>خانوم خواهش می کنم ازم یه فال بخرین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;من امروز برای اولین بار رفتم که از مترو استفاده کنم. راستش رو بخواین اولین بار نبود. یه بار سه سال پیش سوار شده بودم و از اونجایی که موقع پیاده شدن دچار خفگی شده بودم عطایش را به لقایش بخشیدم و لقای راننده‌های تاکسی‌های خطی‌ را ترجیح دادم. ولی امروز به خاطر دوستم مجبور شدم از مترو استفاده کنم. تو ایستگاه متاسفانه صحنه‌هایی دیدم که بسیار تکان‌دهنده بود. راستش رو بخواهید من نسبت به بچه‌ها خیلی حساسم. از اینکه ببینم یه بچه کوچکترین ناراحتیی داره شدیدا منقلب می‌شم. و خوب همونجور هم که همه می‌دونند این روزها این بچه‌های فال و آدامس و ... فروش همه جا پیدا می‌شن. من تا بتونم از نگاه کردن بهشون پرهیز می‌کنم. من از اینکه ببینم بچه‌ای در عذابه و من نمی‌تونم کاری براش بکنم کاری که خوشحالش کنه، کاری که از عذابش کم کنه، کاری که رنگ زندگیش رو عوض کنه، کاری که طمع شیرین زندگی رو بهش ببخشه ناراحت می‌شم. از اینکه می‌دونم بوجود اومدن این بچه‌ها فقط به خاطر فقره، به خاطر بی‌فرهنگیه، و از این که می‌دونم این فقر و بی‌فرهنگی نتیجه‌ی کار یکسری ادم‌نمای قدرت‌طلب شکم‌پرست بی‌رحم هست، وجودم درهم می‌پیچه.&lt;br /&gt;امروز سه چهار تا از این بچه‌ها تو ایستگاه بودند. یه پسری بود شش هفت ساله. با یه پسر و دختر بزرگتر. یه پسری هم که بزرگتر از همشون بود رئیسشون بود. اینکه می‌گم بزرگتر یعنی ده یازده سال نه بیشتر. هر کدوم یه نایلون مشکی دستشون گرفته بودند. من اول نفهمیدم که اینها این کاره‌اند. آخه به لطف قانون جمع‌آوری متکدیان این بیچاره‌ها مجبورند قیافشون رو مرتب کنند. دیگه گدایی هم امنیت نداره. بعدا کم‌کم و با احتیاط زیاد قناری‌ها و فال‌ها از توی نایلونها خارج شد و بچه‌ها مشغول شدند و با چه مظلومیتی.آخ که من به زور تونستم حواسم رو از بدبختی اونها پرت کنم. دوست داشتم همشون رو بغل کنم. ببرم یه جای امن. دوست داشتم تمام خوارکی‌های خوشمزه رو براشون بخرم. دوست داشتم براشون کتاب‌هایی با نقاشی‌های رنگی و داستان‌هایی با پایانی خوش بخونم. دوست داشتم به بهترین و پرهیجان‌ترین پارک‌ها ببرمشون. دوست داشتم کاری کنم که لبخند خالص و پاک مخصوص بچه‌ها رو لبشون ببینم. ولی افسوس که تنها کاری که تونستم بکنم دادن یه دویست تومانی به یکیشان بود نه بیشتر.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کودکان بی‌گناه من، از اینکه نمی‌توانم کار بیشتری برای شما بکنم، شرمسارم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115583833210211214?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115583833210211214/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115583833210211214&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115583833210211214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115583833210211214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/08/blog-post_115583833210211214.html' title='خانوم خواهش می کنم ازم یه فال بخرین'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115583711555718851</id><published>2006-08-17T21:19:00.000+03:30</published><updated>2006-08-17T21:37:13.283+03:30</updated><title type='text'>ته تهران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;امروز رفتم تا ته تهران. رفته بودم بازار. خیلی جای جالبیه. اگه تو نقشه نگاه کنید می‌بینید که یه منطقه بزرگ رو زده به اسم بازار. این بازار خودش یه شهره. کوچه‌هاش به سرا معروفه. مثلا می گن سرای بوعلی. سرای راسته، سرای حجاز. همه سراها واسه خودشون شخصیت خاصی دارند و کار خاصی می‌کنند. جالبیش اینجاست که تمام این منطقه مسقفه. اونم نه یه سقف معمولی. سقف گنبدی با آجرچینی‌هایی به سبک قدیم. اون ته ته بازار که دیگه هرکی هرگی پاشو اونجا نمی‌ذاره. خیلی جالب بود. من حدودا ساعتای یک ظهر اونجا بودم. تقریبا همه تعطیل کرده بودند. همه کرکرهای آلمینیومیشون رو پایین کشیده بودند و رفته بودند فقط آدمهایی در حال گذر دیده می‌شدند و از اونجایی که فکر می‌کنم تا حالا پای هیچ خانومی اونورها نرسیده بود حضور من و دوستم کلی نظر همه رو به خودش جلب می‌کرد. وقتی تو یکی از این سراها سرک می‌کشیدیم از تمام مغازه‌ها تعدادی سر پشمالو خارج می‌شد که ببینند این دو تا خانوم خوشگل اینجا چی می‌خوان و اگه خدمتی می‌خوایم برامون انجام بدن. متاسفانه من لیست خدمات مورد نیازم رو همراه نبرده بودم. اگه بتونم و اگه جرات کنم یه بار دیگه به اونورها سرک می‌کشم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115583711555718851?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115583711555718851/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115583711555718851&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115583711555718851'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115583711555718851'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/08/blog-post_17.html' title='ته تهران'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32827724.post-115574438547285251</id><published>2006-08-16T19:34:00.000+03:30</published><updated>2006-08-16T20:48:01.103+03:30</updated><title type='text'>اول کار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;color:#660000;"&gt;یک دو سه امتحان می کنیم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32827724-115574438547285251?l=cityscenery.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://cityscenery.blogspot.com/feeds/115574438547285251/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32827724&amp;postID=115574438547285251&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115574438547285251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32827724/posts/default/115574438547285251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://cityscenery.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='اول کار'/><author><name>a scrutinizing citizen</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05936820889960858421</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
